20090722

اندکی فقط .......

کلمات خاموشند و نمی خروشند گویی هراسانند ازعریان شدن. گویی نیک می دانند بر زبان جاری شدن را نشاید ، زمانه را گواه می گیرند که چگونه نابخردی بر مرکب قدرت سوار است
هراسانند کلمات ، اما خود نیز نمی دانند تا به کی یارای نگفتنشان هست . هراس از روزی است که همه به پا خیزند آنگاه صفحات کدام کتاب در برشان می گیرد ؟آنگاه بار هراسانی را چه کسی بر دوش خواهد کشید؟ خواهند گفت اندکی فقط اندکی تامل ........



20090709

سرمشقمان آزاده گی نبود !

دوران کودکی و سرشار از لذت بودن، تازگی ، شادی ، بازیهای کودکی که برایمان نه بازی که خود زندگی بودند .

گوشه دیوارهای کوچه ها که هنوز هم همان قاب عکس مهمانی بازیهایی نقش بسته ، که ما را غرق لذت زندگی می کردند .

آموزگارمان، دنیایی کودکانه بود سرشار از زندگی و آزاده گی .

در کودکی هر آنچه بودیم ، بودیم ، آزاد و رها .

کودک بودیم و به یمن کودکی رها ازتمامی بایدها و اگرها.

بزرگتر گشتیم و برای آموختن ندانسته ها! راهی دیار درس و کتابمان کردند تا بیاموزیم وبسازیم و ببالیم .

اولین درسها و لذت آموختن و نگاه غریب آموزگارانی که برای فهماندن و نه فهمیدن واندیشاندن آمده بودند در روزهای اول مدرسه ، تصویری که هرگز فراموشمان نمی شود و باز به یمن کودکی آنچه نثارمان می شد مهربانی بود و دوستی چرا که ما فقط می آموختیم آنچه می آموختندمان .

همچون تشنه ای هر چه می آموختیم در تار و پودمان نقش می بست و شکل می داد خمیر باورمان را، بابا آب داد ، بابا نان داد و بابا هنوز آب و نان می دهد و بابا تا ابد باید آب و نان بدهد .

هر آنچه می گفتند و می آموختند همان درست بود .

بزرگتر می شدیم و جوانیمان نو بود و تازه و نوجوانیمان به یمن طبیعش سرکش و مغرور . جسورتر می گشتیم و گاه پا را ورای آموخته های کودکیمان می گذاشتیم اما بی شک از این جسارت جز عذاب وجدان و ترس از عقوبت چیزی نصیبمان نمی شد چون آموخته بودیم ورای حصار آموخته هایمان هرچه بود بد بود و ما می دانستیم هموراه این تساوی لایتغیر برقرار است بد بودن مساوی است با گناهکاری و غذاب.

دوران سرکش نوجوانی راهی تازه بود که بیاموزیم شاید هرآنچه می گویند عین حقیقت نیست و ورای گفته ها هم حقیقتی پنهان است گویی بویی تازه به مشممان می رسید که نمی شناختیم

نوجوان بودیم و مرکز کل هستی و سرشار از غرور و عشق و بزرگترین لذتی که داشتیم دل باختن به پسرکی بود که سر راه مدرسه دل از کف مان می ربود و این بار هر چه او می گفت عین حقیقت بود نه آنچه در مدرسه می آموختیم . بوی نفس او بود که سرشار از زندگی مان می کرد نه آنچه در کتابها می خواندیم .

اما در نگاه غریب آموزگارانمان و پدران و مادارنمان که گویی خود هرگز نزیسته بودند و هرگز احساسهای انسانی را نیاموخته بودند متهمان ردیف اولی بودیم که برای خطای بزرگمان جز تحقیر و تنبیه راهی نبود و باز بر اساس قانون کاربد مساوی با عقوبت الهی از هیچ تنبیهی بی نصیب نمی ماندیم و هیچ گاه معنای عدالت و تساوی تاوان و اشتباه را نیاموختیم .

و این اولین دوست داشتن ها که با همه وجودمان می خواستیم و مخالفتهایی که نه با مهر که با دشمنی بود به ما می آموخت که شاید هر چه تاکنون آموخته ایم جز دروغ نبوده و نیست .

اولین عشق و اولین مخالفتهایمان چنان سرکوب می شد که یادمان داد در خفا دوست بداریم ، در خفا عشق بورزیم ، در خفا کتابهای ممنوعه بخوانیم و قوانین ممنوعه بیاموزیم و در خفا و بدور از همه حقیقی باشیم و در ظاهر آنچه می خواستند باشیم .

بزرگتر می شدیم و بیشتر می آموختیم و بیشتر مخالفت می کردیم و بیشتر متهم می شدیم اما این بار آموختیم همرنگ بودن را ،گویی آموخته های جامعه و مدرسه به مذاقمان خوش تر می آمد و براستی خود نبودن و عاشق نبودن چه راحت شده بود برایمان وعاشق بودن و خود بود چه سخت .

یزرگتر می شویم و کم کم همرنگ تر با جماعتمان که به ما می آموزد هرگاه مخالفت گفتند بزن ، هرگاه اشتباهی کردی نپذیر ، هرگاه عاشق شدی پنهان کن ، هرگاه دوست داشتی شک کن ، هر گاه آموختی سکوت کن ، هرگاه گفتند تو نیز بگو چرا که سرمشق ما هیچ گاه آزاده گیمان نیاموخت و نخواهد آموخت .

20090514

ایستایند لحظه های رفتنم

گاه سکوت و با تو بودن عاشق ترم و زیباتر ، جز در سکوت و خلسه آن عظمتت را این چنین عریان نمی یابم . در قامت لحظه هایی این چنین تمامی پرسشهایم بدون پاسخ هم که می مانند دیگر محوند و بی امان بر سلولهای اندیشه ای که خود حیران هستی خویش اند نمی سرند .

گاه سکوت تمامی لحظه های پرازرفتنم ایستایند .

20080824

چرا پازل من گم شده بود؟

پازلشو بهش نشون دادن و گفتن رفتی اون ور باید اینو درست کنی این ماموریت تو توی دنیاست !

نوبت من شد پازلم گم شده بود هر چی گشتند چیزی نبود نشونم بدن اما باید برای پشت سری هام هم فرصت بودن فراهم می شد برای همین هم منو بدون پازلی که حلش کنم فرستادن.

اومده بودم به یک سفر بدون ماموریت ، اومده بودم بدون تصویری که بایستی برای تکمیلش تلاش کنم ، فکر کردم بدون پازلم نمیشه بود خودم دست به کار شدم . از پازلهای هر کسی که اطرافم بود یک تکه رو کپی کردم و برای خودم یک پازل چهل تکه کپی شده ساختم . کار سختی بود اما شد و حالا من یک پازل چهل رنگ چهل تکه دارم .

پازلی که اصلن دوستش ندارم آخه اصلن شکلی نداره که دوستش داشته باشم . خنده داره یه پازل بی شکل !نه؟

حالا من یه پازل چهل تکه دارم که با هیچ چسبی نمی تونم کنار هم نگهشون دارم و هر تکش دست کسیه!

یعنی میشه با یک پازل چهل تکه کپی شده هم شکلی درست کرد؟


آها راستی چرا پازل من گم شده بود؟

20080817

سر پیچ پیچی

تازگی ها شجاع شدم
همه رو خیلی راحت دور می زنم
آخه تازه گواهی نامه ام رو گرفتم موندم چطور!
باید برای این همه شجاعت خودمو شام دعوت کنم بیرون
تو هم میایی؟


20080813

اسیر آزادی

روزی تنها و بی کس به گوشه ای نشسته و غرق در دنیای معلول و مسلول خویش در سرزمین بی خبری بودم . که آزادی به سراغم آمد .او خواست دستم را بگیرد و مرا با خود ببرد و خواست که پیمان ابدی دوستی بندیم .طبع بلندش در همان دم اول دلم را به رهین عشقش برد و من ِاسیر، اسیرعشق آزادی شدم. همه درهای بسته عالم برایم در اسم زیبایش تعبیر بازبودن می دادند. دنیای دیدش، افکار بدیعش، علم آمیخته با عملش، راحتی کلامش،عصیانگری روحش ، .... همه برای منِِ ِبی دوست، نشانه های دوستی کامل وزیبا بودند . او زیبا بود چون آزاد بود و وارسته .دستم را به دستانش سپردم و قلبم را به زیبایی افکارش و دست در دست درکوچه های شهر بی خبری سرگردان آموختن شدیم هر چه پا به پا با آزادی عزیزم ، با آزادی نویافته ام پیش می رفتیم ، پس می ماندم، او پیش می رفت و من پس .

شگفتا !این همه تفاوت و من در خواب ، این همه رنگ و من بی رنگ ، این همه آگاهی و بینش و من در تاریکی جهل ، این همه عاشق و معشوق و من عاشق و معشوق خویش، این همه فریاد و من بی فریاد ... شگفتا! این چگونه حکمتی است ؟! نه حکمت، نه ، حکمت خداوندی و جهل و بی خبری؟! چه تناقض احمقانه ای ، پس این همه سال در بند بودن و بی خبری ، کدامین جرم ، کدامین گناه مرا مسلول زندان بی خبری گردانده؟روح سرکش من ودر بند بودن؟، اسیر بودن؟، بی خبر ماندن ؟، نگفتن ، نشنیدن ، نخواندن...؟!شگفتا !گشت و گذارهای روزانه و شبانه ام با آزادی عزیزم، هر روز او را آزادتر ومراحیران ترمی کرد . من چگونه توانسته ام بدون آزادی عزیزم تا کنون زنده بمانم؟. چگونه توانسته ام نبینم و گمان کنم که می بینم ؟!، نخوانم و گمان کنم که خوانده ام ؟!، نفهمم و پندارم فهمیده ام ؟!، نشنوم و بیندیشم شنیده ام ؟!

او آزاد بود و به یمن آزادی اش سرشار و فهیم و من در بندی ،که آزادیی یافته که نمی فهمدش، که توان درکش را نیاموخته، که بوی آن را حس نکرده و سالیان است که در بند بوده ،در بندی ،که روحش برای رستن از حصار بی خبری با به در و دیوار کوبیدن، جز شکستن بال و پر خویش و زخمی شدن و اسارت بیشتر چیزی برایش باقی نمانده است .

آخر او نمی دانست که متراژ اندیشه من همان حصار کوچک است و اگر فراتر از دیوارهای آن باشم حرمت دوستی اش را نگه نمی دارم . آخر او نمی دانست که از کودکی هر آنچه به من آموخته اند همان می بایست درست باشد نه چیز دیگری ورای آموخته ها و ذهنیات من .آخر او نمی دانست که در سرزمین بی خبری من همه چیز از یک قانون و اصل پیروی می کند . او نمی دانست که واژه هایی چون جدید، نو، تازه، بدیع، و .... در فرهنگ لغات سرزمین من بی معنی است و فرهنگستان سرزمین بی خبری من از به کاربردن این کلمات نامانوس بر حذرم داشته است .آخر او نمی دانست جمع دو نقیض محال ممکن است : جمع آزادی و اسارت ، جمع اوج و حضیض ، جمع من و او .آخر او نمی دانست ذره ذره و سلول سلول، وجودی که به دوستی گرفته ،در بند بوده است و در بند خواهد ماند و حتی روح بلند او نیز درمان تار و پود پوسیده اش نخواهد شد .آخر او نمی دانست که برای من زندگی با آزادی ، زندگی بر پایه افکار خویش و زندگی ساخته با همت چه رنگی است .آخر او نمی دانست که من نیاموخته ام که چگونه باید بدانم ، بفهمم، بگویم ، او نمی دانست که من نمی بایست بیاموزم ، بیندیشم ، بیافرینم ....او نمی دانست که اندک آزادی من آزادی ندیده، باعث ویرانگری است .او نمی دانست که روح در بند من همپای روح بلند او سیر نمی تواند کرد .او نمی دانست که در سرزمین کویری روح من هیچ بارانی توانایی رویاندن هیچ نهالی را نخواهد یافت، چون خاک سرزمین بی خبری من نیز فقط از یک قانون پیروی می کند : قانون نرویاندن !آخر او نمی دانست که .... او فقط یک چیز را دانست و آن اینکه من دوستی صادقانه اش را پاس نداشته ام . او حتی نمی دانست که توان پاس داشت یک اسیر در بند، چیزی بیش از این نتواند بود.

پ.ن: این مطلب رو از وبلاگ قبلیم گذاشتم یادآور یک حس یک نیاز .

20080808

تو توی پازل

داشتم پازلمو حل می کردم عکس تو روی یکی از تکه هاش بود !
هرچی می چرخوندم هیچ جایی براش پیدا نکردم که پازلمو کامل کنم !
یعنی باید چی کارش کنم؟

برای تکه هایم

پیداش کردم !
پازلمو زیر راه پله های خونه عمه ام ، یا شاید توی دستهای پسر همسایه و شاید هم توی دانشگاه و زیر حرفهای قلمبه سلمبه ای که گفته شد تکه تکه کردم .
هر بار یه تکش رو !
باید برم و اونو از توی سطل آشغال کنار خیابانهای تهران و زیر لحاف شب امتحان و یا شاید هم توی چشمهای تو پیداش کنم .
زیاد فرصت ندارم برای جمع کردنش باید به خیلی جاها سر بزنم و خیلی ها رو ببینم و یک سری رو هم نبینم .
فعلا تا جمع و جور شدن تکه هام تعطیلم.

how i reach here?

خواستم توی خونه جدید وسایلم رو پهن کنم هرچیزی رو با خودم بر نداشتم اونهایی رو که نمی خواستم یا شاید می خواستم ولی باید دور می انداختم رو دیگه با خودم نیاوردم برای باز کردن چمدانم فرصتی می خوام باید به فکر طاقچه روی اتاق خواب هم باشم همین که شروع کردم خوبه حالا باید ببینم تا کجا ادامه می دم