۱۳۸۷۰۵۲۳

اسیر آزادی

روزی تنها و بی کس به گوشه ای نشسته و غرق در دنیای معلول و مسلول خویش در سرزمین بی خبری بودم . که آزادی به سراغم آمد .او خواست دستم را بگیرد و مرا با خود ببرد و خواست که پیمان ابدی دوستی بندیم .طبع بلندش در همان دم اول دلم را به رهین عشقش برد و من ِاسیر، اسیرعشق آزادی شدم. همه درهای بسته عالم برایم در اسم زیبایش تعبیر بازبودن می دادند. دنیای دیدش، افکار بدیعش، علم آمیخته با عملش، راحتی کلامش،عصیانگری روحش ، .... همه برای منِِ ِبی دوست، نشانه های دوستی کامل وزیبا بودند . او زیبا بود چون آزاد بود و وارسته .دستم را به دستانش سپردم و قلبم را به زیبایی افکارش و دست در دست درکوچه های شهر بی خبری سرگردان آموختن شدیم هر چه پا به پا با آزادی عزیزم ، با آزادی نویافته ام پیش می رفتیم ، پس می ماندم، او پیش می رفت و من پس .

شگفتا !این همه تفاوت و من در خواب ، این همه رنگ و من بی رنگ ، این همه آگاهی و بینش و من در تاریکی جهل ، این همه عاشق و معشوق و من عاشق و معشوق خویش، این همه فریاد و من بی فریاد ... شگفتا! این چگونه حکمتی است ؟! نه حکمت، نه ، حکمت خداوندی و جهل و بی خبری؟! چه تناقض احمقانه ای ، پس این همه سال در بند بودن و بی خبری ، کدامین جرم ، کدامین گناه مرا مسلول زندان بی خبری گردانده؟روح سرکش من ودر بند بودن؟، اسیر بودن؟، بی خبر ماندن ؟، نگفتن ، نشنیدن ، نخواندن...؟!شگفتا !گشت و گذارهای روزانه و شبانه ام با آزادی عزیزم، هر روز او را آزادتر ومراحیران ترمی کرد . من چگونه توانسته ام بدون آزادی عزیزم تا کنون زنده بمانم؟. چگونه توانسته ام نبینم و گمان کنم که می بینم ؟!، نخوانم و گمان کنم که خوانده ام ؟!، نفهمم و پندارم فهمیده ام ؟!، نشنوم و بیندیشم شنیده ام ؟!

او آزاد بود و به یمن آزادی اش سرشار و فهیم و من در بندی ،که آزادیی یافته که نمی فهمدش، که توان درکش را نیاموخته، که بوی آن را حس نکرده و سالیان است که در بند بوده ،در بندی ،که روحش برای رستن از حصار بی خبری با به در و دیوار کوبیدن، جز شکستن بال و پر خویش و زخمی شدن و اسارت بیشتر چیزی برایش باقی نمانده است .

آخر او نمی دانست که متراژ اندیشه من همان حصار کوچک است و اگر فراتر از دیوارهای آن باشم حرمت دوستی اش را نگه نمی دارم . آخر او نمی دانست که از کودکی هر آنچه به من آموخته اند همان می بایست درست باشد نه چیز دیگری ورای آموخته ها و ذهنیات من .آخر او نمی دانست که در سرزمین بی خبری من همه چیز از یک قانون و اصل پیروی می کند . او نمی دانست که واژه هایی چون جدید، نو، تازه، بدیع، و .... در فرهنگ لغات سرزمین من بی معنی است و فرهنگستان سرزمین بی خبری من از به کاربردن این کلمات نامانوس بر حذرم داشته است .آخر او نمی دانست جمع دو نقیض محال ممکن است : جمع آزادی و اسارت ، جمع اوج و حضیض ، جمع من و او .آخر او نمی دانست ذره ذره و سلول سلول، وجودی که به دوستی گرفته ،در بند بوده است و در بند خواهد ماند و حتی روح بلند او نیز درمان تار و پود پوسیده اش نخواهد شد .آخر او نمی دانست که برای من زندگی با آزادی ، زندگی بر پایه افکار خویش و زندگی ساخته با همت چه رنگی است .آخر او نمی دانست که من نیاموخته ام که چگونه باید بدانم ، بفهمم، بگویم ، او نمی دانست که من نمی بایست بیاموزم ، بیندیشم ، بیافرینم ....او نمی دانست که اندک آزادی من آزادی ندیده، باعث ویرانگری است .او نمی دانست که روح در بند من همپای روح بلند او سیر نمی تواند کرد .او نمی دانست که در سرزمین کویری روح من هیچ بارانی توانایی رویاندن هیچ نهالی را نخواهد یافت، چون خاک سرزمین بی خبری من نیز فقط از یک قانون پیروی می کند : قانون نرویاندن !آخر او نمی دانست که .... او فقط یک چیز را دانست و آن اینکه من دوستی صادقانه اش را پاس نداشته ام . او حتی نمی دانست که توان پاس داشت یک اسیر در بند، چیزی بیش از این نتواند بود.

پ.ن: این مطلب رو از وبلاگ قبلیم گذاشتم یادآور یک حس یک نیاز .

۱ نظر:

هوس مبهم گفت...

شاید بیارزه که آدم همه زندگیش رو بفروشه که آزادی رو داشته باشه، شاید. واقعا فقط یه شایده نه بیشتر.