۱۳۸۸۰۴۱۸

سرمشقمان آزاده گی نبود !

دوران کودکی و سرشار از لذت بودن، تازگی ، شادی ، بازیهای کودکی که برایمان نه بازی که خود زندگی بودند .

گوشه دیوارهای کوچه ها که هنوز هم همان قاب عکس مهمانی بازیهایی نقش بسته ، که ما را غرق لذت زندگی می کردند .

آموزگارمان، دنیایی کودکانه بود سرشار از زندگی و آزاده گی .

در کودکی هر آنچه بودیم ، بودیم ، آزاد و رها .

کودک بودیم و به یمن کودکی رها ازتمامی بایدها و اگرها.

بزرگتر گشتیم و برای آموختن ندانسته ها! راهی دیار درس و کتابمان کردند تا بیاموزیم وبسازیم و ببالیم .

اولین درسها و لذت آموختن و نگاه غریب آموزگارانی که برای فهماندن و نه فهمیدن واندیشاندن آمده بودند در روزهای اول مدرسه ، تصویری که هرگز فراموشمان نمی شود و باز به یمن کودکی آنچه نثارمان می شد مهربانی بود و دوستی چرا که ما فقط می آموختیم آنچه می آموختندمان .

همچون تشنه ای هر چه می آموختیم در تار و پودمان نقش می بست و شکل می داد خمیر باورمان را، بابا آب داد ، بابا نان داد و بابا هنوز آب و نان می دهد و بابا تا ابد باید آب و نان بدهد .

هر آنچه می گفتند و می آموختند همان درست بود .

بزرگتر می شدیم و جوانیمان نو بود و تازه و نوجوانیمان به یمن طبیعش سرکش و مغرور . جسورتر می گشتیم و گاه پا را ورای آموخته های کودکیمان می گذاشتیم اما بی شک از این جسارت جز عذاب وجدان و ترس از عقوبت چیزی نصیبمان نمی شد چون آموخته بودیم ورای حصار آموخته هایمان هرچه بود بد بود و ما می دانستیم هموراه این تساوی لایتغیر برقرار است بد بودن مساوی است با گناهکاری و غذاب.

دوران سرکش نوجوانی راهی تازه بود که بیاموزیم شاید هرآنچه می گویند عین حقیقت نیست و ورای گفته ها هم حقیقتی پنهان است گویی بویی تازه به مشممان می رسید که نمی شناختیم

نوجوان بودیم و مرکز کل هستی و سرشار از غرور و عشق و بزرگترین لذتی که داشتیم دل باختن به پسرکی بود که سر راه مدرسه دل از کف مان می ربود و این بار هر چه او می گفت عین حقیقت بود نه آنچه در مدرسه می آموختیم . بوی نفس او بود که سرشار از زندگی مان می کرد نه آنچه در کتابها می خواندیم .

اما در نگاه غریب آموزگارانمان و پدران و مادارنمان که گویی خود هرگز نزیسته بودند و هرگز احساسهای انسانی را نیاموخته بودند متهمان ردیف اولی بودیم که برای خطای بزرگمان جز تحقیر و تنبیه راهی نبود و باز بر اساس قانون کاربد مساوی با عقوبت الهی از هیچ تنبیهی بی نصیب نمی ماندیم و هیچ گاه معنای عدالت و تساوی تاوان و اشتباه را نیاموختیم .

و این اولین دوست داشتن ها که با همه وجودمان می خواستیم و مخالفتهایی که نه با مهر که با دشمنی بود به ما می آموخت که شاید هر چه تاکنون آموخته ایم جز دروغ نبوده و نیست .

اولین عشق و اولین مخالفتهایمان چنان سرکوب می شد که یادمان داد در خفا دوست بداریم ، در خفا عشق بورزیم ، در خفا کتابهای ممنوعه بخوانیم و قوانین ممنوعه بیاموزیم و در خفا و بدور از همه حقیقی باشیم و در ظاهر آنچه می خواستند باشیم .

بزرگتر می شدیم و بیشتر می آموختیم و بیشتر مخالفت می کردیم و بیشتر متهم می شدیم اما این بار آموختیم همرنگ بودن را ،گویی آموخته های جامعه و مدرسه به مذاقمان خوش تر می آمد و براستی خود نبودن و عاشق نبودن چه راحت شده بود برایمان وعاشق بودن و خود بود چه سخت .

یزرگتر می شویم و کم کم همرنگ تر با جماعتمان که به ما می آموزد هرگاه مخالفت گفتند بزن ، هرگاه اشتباهی کردی نپذیر ، هرگاه عاشق شدی پنهان کن ، هرگاه دوست داشتی شک کن ، هر گاه آموختی سکوت کن ، هرگاه گفتند تو نیز بگو چرا که سرمشق ما هیچ گاه آزاده گیمان نیاموخت و نخواهد آموخت .

هیچ نظری موجود نیست: