۱۳۸۸۰۴۳۱

اندکی فقط .......

کلمات خاموشند و نمی خروشند گویی هراسانند ازعریان شدن. گویی نیک می دانند بر زبان جاری شدن را نشاید ، زمانه را گواه می گیرند که چگونه نابخردی بر مرکب قدرت سوار است
هراسانند کلمات ، اما خود نیز نمی دانند تا به کی یارای نگفتنشان هست . هراس از روزی است که همه به پا خیزند آنگاه صفحات کدام کتاب در برشان می گیرد ؟آنگاه بار هراسانی را چه کسی بر دوش خواهد کشید؟ خواهند گفت اندکی فقط اندکی تامل ........



۱۳۸۸۰۴۱۸

سرمشقمان آزاده گی نبود !

دوران کودکی و سرشار از لذت بودن، تازگی ، شادی ، بازیهای کودکی که برایمان نه بازی که خود زندگی بودند .

گوشه دیوارهای کوچه ها که هنوز هم همان قاب عکس مهمانی بازیهایی نقش بسته ، که ما را غرق لذت زندگی می کردند .

آموزگارمان، دنیایی کودکانه بود سرشار از زندگی و آزاده گی .

در کودکی هر آنچه بودیم ، بودیم ، آزاد و رها .

کودک بودیم و به یمن کودکی رها ازتمامی بایدها و اگرها.

بزرگتر گشتیم و برای آموختن ندانسته ها! راهی دیار درس و کتابمان کردند تا بیاموزیم وبسازیم و ببالیم .

اولین درسها و لذت آموختن و نگاه غریب آموزگارانی که برای فهماندن و نه فهمیدن واندیشاندن آمده بودند در روزهای اول مدرسه ، تصویری که هرگز فراموشمان نمی شود و باز به یمن کودکی آنچه نثارمان می شد مهربانی بود و دوستی چرا که ما فقط می آموختیم آنچه می آموختندمان .

همچون تشنه ای هر چه می آموختیم در تار و پودمان نقش می بست و شکل می داد خمیر باورمان را، بابا آب داد ، بابا نان داد و بابا هنوز آب و نان می دهد و بابا تا ابد باید آب و نان بدهد .

هر آنچه می گفتند و می آموختند همان درست بود .

بزرگتر می شدیم و جوانیمان نو بود و تازه و نوجوانیمان به یمن طبیعش سرکش و مغرور . جسورتر می گشتیم و گاه پا را ورای آموخته های کودکیمان می گذاشتیم اما بی شک از این جسارت جز عذاب وجدان و ترس از عقوبت چیزی نصیبمان نمی شد چون آموخته بودیم ورای حصار آموخته هایمان هرچه بود بد بود و ما می دانستیم هموراه این تساوی لایتغیر برقرار است بد بودن مساوی است با گناهکاری و غذاب.

دوران سرکش نوجوانی راهی تازه بود که بیاموزیم شاید هرآنچه می گویند عین حقیقت نیست و ورای گفته ها هم حقیقتی پنهان است گویی بویی تازه به مشممان می رسید که نمی شناختیم

نوجوان بودیم و مرکز کل هستی و سرشار از غرور و عشق و بزرگترین لذتی که داشتیم دل باختن به پسرکی بود که سر راه مدرسه دل از کف مان می ربود و این بار هر چه او می گفت عین حقیقت بود نه آنچه در مدرسه می آموختیم . بوی نفس او بود که سرشار از زندگی مان می کرد نه آنچه در کتابها می خواندیم .

اما در نگاه غریب آموزگارانمان و پدران و مادارنمان که گویی خود هرگز نزیسته بودند و هرگز احساسهای انسانی را نیاموخته بودند متهمان ردیف اولی بودیم که برای خطای بزرگمان جز تحقیر و تنبیه راهی نبود و باز بر اساس قانون کاربد مساوی با عقوبت الهی از هیچ تنبیهی بی نصیب نمی ماندیم و هیچ گاه معنای عدالت و تساوی تاوان و اشتباه را نیاموختیم .

و این اولین دوست داشتن ها که با همه وجودمان می خواستیم و مخالفتهایی که نه با مهر که با دشمنی بود به ما می آموخت که شاید هر چه تاکنون آموخته ایم جز دروغ نبوده و نیست .

اولین عشق و اولین مخالفتهایمان چنان سرکوب می شد که یادمان داد در خفا دوست بداریم ، در خفا عشق بورزیم ، در خفا کتابهای ممنوعه بخوانیم و قوانین ممنوعه بیاموزیم و در خفا و بدور از همه حقیقی باشیم و در ظاهر آنچه می خواستند باشیم .

بزرگتر می شدیم و بیشتر می آموختیم و بیشتر مخالفت می کردیم و بیشتر متهم می شدیم اما این بار آموختیم همرنگ بودن را ،گویی آموخته های جامعه و مدرسه به مذاقمان خوش تر می آمد و براستی خود نبودن و عاشق نبودن چه راحت شده بود برایمان وعاشق بودن و خود بود چه سخت .

یزرگتر می شویم و کم کم همرنگ تر با جماعتمان که به ما می آموزد هرگاه مخالفت گفتند بزن ، هرگاه اشتباهی کردی نپذیر ، هرگاه عاشق شدی پنهان کن ، هرگاه دوست داشتی شک کن ، هر گاه آموختی سکوت کن ، هرگاه گفتند تو نیز بگو چرا که سرمشق ما هیچ گاه آزاده گیمان نیاموخت و نخواهد آموخت .