۱۳۸۹۰۵۰۸

یک حس قوی یا من و .....

جلوی درباغ خانه ات ایستاده بودم ، همه ایستاده بودند . صف طولانی بود، طولانی و بی انتها . همه نگاهها به یک سو بودند به آنجا که تو نشسته بودی . قدم به قدم به سویت نزدیک می شدم . از صف بیرون می آمدم تا ببینمت ، سرک می کشیدم ، دلم یک لحظه آرام نداشت دربرزخی ندیده بودم .

قدم به قدم نزدیکتر ، لحظه به لحظه تپش قلبم شدیدتر……..

تو بالا نشسته بودی . نمی دانم چه چیز در حال تقسیم شدن بود هر چه بود همه در انتظارش بودند .صف طولانی کوتاه تر می شد . من از اطراف چیزی نمی فهمیدم ، من هنوز من نشده بودم ، سرک می کشیدم تا ببینمت حسی گنگ مرا در برگرفته بود حسی در عالم بی حسی که درکش نمی کردم . سرک می کشیدم تا شاید چیزی بفهمم اما هیچ نبود. آخر من هنوز من نشده بودم .

نزدیکتر

نزدیکتر

نزدیکتر ………..

نوبت به من رسید دستانم را با دستان مهربانت گرفتی و چشم در چشم من دوختی و من آغازی بی پایان یافتم . حس ویرانگری که مشامم را تا چند لحظه پیش به جولان در عالم بی حسی واداشته بود حال ویرانگر و توفنده از چشمان نافذ و مهربانت بر قلبم جریان گرفت و تپش قلب مرده ام خون عشق به رگهایم دوانید و من ،من شدم ، یک انسان .

و من آغاز یافتم و نگاه عشق تو در قلب من خانه کرد .

ای زیبای بی بدیل عالم و ای مهربان عاشق

چه سخاوتمندانه بر من زندگی ارزانی داشتی و رازهای عشق آموختی و دادی هر آنچه در خور مهرت بود .


پی نوشت :
از وبلاگ قبلیم و برای یادآوری اینکه من حتی اگه دروغ هم باشی باورت دارم و با همه وجود حست می کنم .